قلبم را به هزار میخ خواهم کشید

قلبم را به دیوار سینه قفل خواهم زد
و در جای خود
در معدوم گاه همه فرجام ها و آرمانها
به هزار میخ خواهم کشید
تا دگر با شنیدن نسیمی مقلوب نما محسوس
با هر تپشی ظالمانه هم صدا
و با هر بی کلامی هم کلام نگردد
که به کدامین گناه شلاق بر شانه هایم مینشیند
به گناه بوییدن یک گل
یا همنشینی با تک درختی تنها و بی صدا
به کدامین خطا روزگار ای چنین تازیانه ام میزند
و تو ای احساس با طراوتم که لحظه لحظه
می پوسی
در این دیار جواب سلام
سلام بر دهانهای یخ بسته بیمار و صداهای ناشنیده تیریست سم آلود
بر نگاهی عاشقانه
زنجیریست بر تپش قلبهای پر احساس
مرا ننگیست که دیگر
بر شامه احساس .حسکی بیفروزم
عصر جمعه چهادهم بهمن زمستان 1390