امروز متفکرم

چندیست مدام در شب زندگی می کنم
وچشم به روز نتوانسته ام باز کنم
آه،ای مادر ببین کدامین سیاه چال مخوف
به نطفه ی روشنایی به شب رسیده ات چنگ زده است
تو که شب را به روز می پیوستی
ببین تو ای مادر
آه، که چه زود فهم سرابت رسیده است
ای مادر،ای متولی هر چه خوبیست
چشمانم دیگر سخن نمی گویند
سویی ندارد
و قلبم گورستان تمامی اعمال از کف رفته است
و تو ای کودکی پاکم
کجا خسبیده ای؟
که مرا این چنین تنها
تنهای تنها رها کرده ای
و در دست پست باد
باد سیاه سیاهی پرور
ای تمامی لحظات بی غل وغش
کجایید که مغشوش ترین رسوایی به بار نشسته را نظاره گر باشید
دوازده آذر ماه سنه 92