حماقت و انسان

در کوچه پس کوچه های ذهن
بدنبال محزون ترین حزن می گشتم
گامی پس از شروع
دخترکی را یافتم که
لنگ زنان به دنبال سهمش از زندگی بود
در جایی که
آن طرفتر گاوی را می دوشیدند
و
اینطرف تر الاغی بار خستگیش را بر دوش می کشید
دخترک به مواخذه دزدیدن عروسک نخی در تسآصل وامانده بود
و پدر او را مجبور به تعمید می کرد
تا از دوزخ ذهن پدر و جهنم جسم دختر رهایی یابد
آری الاغ بار خریتش را بی امان بردوش می کشید
لباس سیاه بلندی بر تن می کرد با
آستین هایی که چه نا موزون بود
می رفت و میریخت خرده خریتش را تا نسل آینده بشر بخوبی راهش را بی بلد طی نماید
حماقت لخت می شد به تکرار
و تنی بر آب میزد به وفور
حماقتی که همیشه برای مالکش لنگ می بست
سفر ذهن انسان لبالب رسیدن می گردید. و سرشار از شعف میشد
پنجم تیر ماه سال 85