انسان و تجربه

روزها در پی هم می گذرند
و ثانیه های تکراری و روشنایی وبی ثمری را رقم می زند
وجودم چه مشتاق و شتاب زده به سوی مرگ می تازد
گویی با باد
با باد گریز پای همخوانند
وچه بی ثمرمی تازد
وتجربه خود می داند
چه نامانوس است
که چقدر زود دیر می شود
و آدمها چه بی تجربه میمیرند
و ثانیه ها می فریبندشان
وبر دستانشان دست به دست به عقب برده می شوند
ومن خالی تر می گردم
و از تهی پر می شوم بیشتر
وثانیه هاچه سنگین می روند
آن وقت ها پدر قدم هایش چه استوارتر بود
و آدمها چه بی تجربه می میرند
بیست و نهم فروردین سال 89
سحر گاه بیست و دوم اسفند سال نود