بدون عنوان

آه ای روزگار مرده ام در واپسین لحطات ماندن
ای پیر بی پیرایه
قرن غرامت تعزیتت باد
قرنی که مجازات نگاهی عاشقانه
دو وجب در خود فرو رفتن است و
استشمام هوای آزادیش تنقیه ی سربی داغ
مجازات مجاب نمودن صدای یتیم بچه ای
چهار انگشت به مادام عمر به ودیعه گذاشتن است
ویک قامت از خود کم شدن
وبه وسعت یک زندگی مردن
در جای جای همه جا
سلامت را به گرمی رفتن در آعوش کرامت نمی سپارند
دریغا،سلامت را نمی توان پاسخ گفت
لحظات به تندی بادهای سیلاب گونه
و در خور مرگی جاودان
در برابر انسانهای قاب گشته می گذرند
و من و تو در قابی بیشتر گرد خورده به سختی احساس را هجی میکنیم
دوستی که با محبت هم آغوش بود
در بن بست آخر به دار مجازات آویخته میشوند
و عدالت با شولایی سبز در هم فرو رفته با دستش آخرین قطره ی اشک انسانیت را
از گونه هایش مزدایید
تا حقارت انسانیت در کوچه بازارهای کورکورانه مدرنیته دست به دست نگردد
اینجا چه هجمه ایی از هجوم بیگانه به اقتدار خود می نماید
و تک نطفه های انسانیت را به مفعول شدن
فرا میخواند
دگر در این تار خانه نه از بلور صداقت قطره ایی بر جاست و ته صدای زنگ تاری بر گوش مانده است
ای قائم به اتفاق افتاده در قلب تاریخ
مسیرت بر قامت آنچه هست از گذشته ها جای خوش کرده است
که ای اژدران آزادی وانسانیت
سلامتان را نمی توان پاسخ گفت.
سحر گاه بیست و دوم اسفند سال نود