روزهای به شب آویخته

روزهای در هم فرو رفته پر از دود
ویکانهایی که در هر گوشه ای از مکان و زمان
تنهایی خود را می نگرد
و هیچ را به هیچ گره میزنند
روزها ،روزهای خاکستری
که همه ی هیچ را رنگ تلخ خاکستری بخشیده است
پنجه ای که از همهمه ی ماها
خبری حتی کوچک هم گم نخواهد شد
پهنه ای پر از سلولهای انفرادی
و یکه هایی که از تقلای بیش از حدروح در تن
خسته و درمانده می شوند
گروهی هم در نجاسات خود نماز را به قبله ایی دیگر میخوانند
در این وا افتاده جای
دریچه های صبح همه بسته و خاک خورده است
نوری نیست
که از نفسهای مسلول تنهایی سایه ایی بر افکند
تاقلبهای گرد خورده را
با سایه های ضعیفشان هم نفس سازد
نوری نیست
در چار خط معدوم صدای نسیم هم نمی آید
همه چیز در منتها الیه خود
به زوال می گراید
نوری نیست که برافکند.
"پایان"
سحر گاهان روز و شبهای در خود در گیر هفدهم پاییز سنه نود سه